تبليغاتX
سنگچین

سنگچین

شعرها و نوشته های سعید بیابانکی

آرشیو مطالب   تماس با مدیریت وبلاگ   صفحه نخست  
مانده از شب های دورادور ....درمسیر خامش جنگل ....سنگچینی از اجاقی خرد... واندرو خاکستر سردی ....
نقل مطالب و هرگونه استفاده ی مادی و معنوی ! با ذکر منبع بلامانع است .
مرکز پخش سنگچین : انتشارات علم :66465970-021

پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه

پیوندها
یوسفعلی میرشکاک
آرشیو سنگچین در پرشین بلاگ
خبرگزاری مهر
خبرگزاری فارس
سایت مردمان
پایگاه بزرگ فرهنگی تبیان
فصل فاصله ( دکتر محمدرضا ترکی)
وقایع ابن محمود
سی پل
سایت رسمی احمد شاملو
سایت فروغ فرخ زاد
علیرضا قزوه
عبدالجبار کاکایی
بوالفضول الشعرا
آرشیو برنامه های سیما
حامد عسکری
آموزش زبان انگلیسی
جواد زهتاب (هر آینه آه )

آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385

آرشیو موضوعی
شعر
نقد
معرفی کتاب
سفرنامه
یه قل دو قل ! ( طنزهای مشترک )


 RSS 

طراح قالب





Powered by WebGozar

داغ کن - کلوب دات کام

گرمابه

لنگ انداخت پیش پاهایم

مرد گرمابه دار کیسه به دست

برد از پله ها مرا پایین

در حمام را به رویم بست

*

صبح جمعه چه قدر می چسبید

سیرت و صورتی صفا دادن

مثل ماهی در آمدن از تنگ

توی حوض بلور افتادن

*

شوخ چشمانه برد شوخ از من

کنج گرمابه مرد حمامی

روی دیوار محو من شده بود

شاه با چشم های بادامی *

*

همه سو چشم هاش می چرخید

توی آیینه های زنگاری

سقف آیینه کاری حمام

باغ بادام بود انگاری

*

تیغ برداشت تا صفا بدهد

صورتم را که گرد غربت داشت

تیغ لغزید و مرد حمامی

گل سرخی به گونه هایم کاشت

*

در میان بخارها می شد

از لب زخمی انار نوشت

یا که آرام رفت و بر دیوار

شعر سرخی به یادگار نوشت

*

آن طرف در میان کاشی ها

شاه با چشم های تلخ اسیر

این طرف در میان آینه ها

سایه ی زخمی امیر کبیر ...

 

*آی امیر زاده ی کاشی ها

با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)




ای غایب از نظر

انگار همین دیروز بود ..تلفن زنگ زد ..من تازه از کارهای روزمره پادگان رها شده بودم ..

 .صدایش خیلی ضعیف بود .".سلام سعید ..من توی اصفهان روزنامه گیر نیاوردم ..ببین من

قبول شدم یا نه..دلم خیلی شور می زنه...راستی بهت تبریک می گم ..تو قبول شدی مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان ....من فقط نتایج گروه ریاضی رو دارم ..." و تلفن قطع شد . اشک در چشم هایم حلقه زد ..در غربت تهران بزرگ سال 1367 این خبر یعنی رهایی از سیم های خاردار ... عصر از پادگان زدم بیرون ..به هزار زحمت روزنامه گیر آوردم ...من خیلی زود خبر خوش علی را جبران کردم ...سریع زنگ زدم ..زن عمویم بود با صدایی بغض آلود گفتم : سلام مژده بدین علی داروسازی مشهد قبول شده ...زن عمو زد زیر گریه و گفت : یه مژدگونی حسابی داری پیش من ...

*

خاطرات خوش من با علی پسر عموی شیطان و زبل از زمان دانش آموزی شروع شد از سال اول دبستان ...و زمانی شدت گرفت که منتقل شد دانشگاه اصفهان ...چند روز پیش وقتی رفتم دانشکده داروسازی که اعلامیه شب هفتش را در تابلوی اعلانات نصب کنم اشک چشم هایم را گرفت  ....انگار تمام ان خاطرات داشتند از پله های دانشکده می آمدند پایین ...

*

همین چند ماه پیش بود رفته بودم عیادتش .سرش را تراشیده بودند.تا مرا دید زد زیر گریه ...گفت : پسر عمو من چقدر زود عصا به دست شدم ...حتما این مضمون خوبی برای شعرهای توست ...درد ناشی از اشعه درمانی و شیمی درمانی در نگاهش موج می زد...گفت : من به اخر خط رسیده ام ...مرا ببخش و سرش را گذاشت روی شانه ام و زد زیر گریه ...چقدر تلخ است بدانی چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستی ...سرطان چنگ انداخته بود به تمام پیکرش .ان هیکل مردانه که در دانشگاه نمونه بود شده بود عین دوک نخ ریسی ...

*

ان شب وقتی در کوچه بر دست های اهالی محل تشییع می شد ارام داشت لبخند می زد ...فکر کنم می گفت : دیدی باز از تو جلو زدم ...

 

فصلی از یک مثنوی که همان شب ها بر کاغذ نشست:

 

....

 

سرتاسر کوچه حجله بندان

عکس تو میان قاب خندان

 

ای ماه منم چراغدارت

چون لاله همیشه داغدارت

 

ان روز که داس ماه ..نو شد

باغ گل سرخ من درو شد

 

بر شانه ی من غمت چو کوهی است

در شهر چه بزم با شکوهی است

 

بر دوش من این کجاوه ی کیست

اینجا همه حاضرند و او نیست ...

 

آه تو چه آه بیصدایی

درد تو چه درد بی دوایی

 

ماندیم چو شمع مرده بیدار

بر بسترت ای طبیب بیمار

 

دویار دو هم قطار بودیم

دو دوست دو غمگسار بودیم

 

آن روز که پیک مرگ آمد

رگبار زد و تگرگ آمد

 

آن سر روان به خاک افتاد

خون در دل چاک چاک افتاد

 

در غربت سرد این بیابان

تنها به کجا چنین شتابان ؟

 

سرمست زجام تلخکامی

من نیز به شیوه ی نظامی:

 

گویم " ز گزند خاک چونی

در ظلمت این مغاک چونی

 

آن خال چو مشک دانه چون است

آن چشمک آهوانه چون است

 

یار است و عجب عزیز یار است

از من به بر تو یادگار است

 

من داشته ام عزیز وارش

تو نیز چو من عزیز دارش

 

گر یاد تو از میانه برخاست

اندوه تو جاودانه بر جاست ..."

 

 

از دوستانی که در فراق پسر عموی نازنینم زنده یاد دکتر علی بیابانکی با من هم دردی کردند سپاسگزارم ..به خصوص اهالی محله خانی آباد نو تهران ...باقی بقایشان .




کوچه ی آشتی کنان

سلام

هنوز هم در بعضی از محله های قدیمی کوچه های باریکی به عرض یک متر و کمتر وجود دارند.به این کوچه ها" کوچه ی اشتی کنان" یا" قهر و اشتی" می گویند.به این دلیل که اگر دو نفر با هم قهر باشند و دراین کوچه به هم برخورد کنند حتما با هم اشتی خواهند کرد !

یکی از این کوچه ها را برای اولین بار در یزد دیدم .این مضمون همان ایام شکل گرفت و چند روز پیش کامل شد .

 

برج های طویل سیمانی

محو کردند خانه هامان را

کوچه های عریض طولانی

دور کردند شانه ها مان را

 

خانه هایی که برکت نان داشت

گرچه بی رنگ بود و خشتی بود

خانه هایی پر از ترنج و انار

میوه هایش همه بهشتی بود

 

شانه هایی که تا به پا می خاست

دست هایش به آسمان می خورد

شانه هایی که در غم و شادی

موج می شد تکان تکان می خورد

 

خانه هایی که بوی مطبخ داشت

بوی نان هم سحر گهان گاهی

شانه هایی صبور و نا آرام

کو ه های بلند و کوتاهی

 

وسط  کوچه مانده ام تنها

با من انگار خانه ها قهرند

آی بن بست های تو در تو

دوستانم کجای این شهرند ؟

 

از ته کوچه قهر می اید

به گمانم زنی جوان باشد

نام این کوچه کاش مثل قدیم

کوچه ی آشتی کنان باشد ...!