![]() |
سنگچینشعرها و نوشته های سعید بیابانکی |
![]() |
آرشیو مطالب |
![]() |
تماس با مدیریت وبلاگ |
![]() |
صفحه نخست |
![]() |
![]() مانده از شب های دورادور ....درمسیر خامش جنگل ....سنگچینی از اجاقی خرد... واندرو خاکستر سردی ....
نقل مطالب و هرگونه استفاده ی مادی و معنوی ! با ذکر منبع بلامانع است . مرکز پخش سنگچین : انتشارات علم :66465970-021
RSS طراح قالب |
در تبلیغات یکی از نامزدهای انتخاباتی شورای شهر این جملات را دیدم :
حل مشکل ازدواج ریشه کن کردن اعتیاد ساختن باغ وحش ارزان کردن مسکن...
دستمایه ابیات زیر را مدیون ایشان هستم....و به او رای خواهم داد!
گربه شورا راه یابد پای من هرچه ویرانی است عمران می کنم می روم هر شب به میدان های شهر هر چه ساعت بود میزان می کنم مشکلات شهرتان را رتق و فتق پشت میز و پشت فرمان می کنم کوچه های تنگ را هر شب فراخ هرچه بن بست است دالان می کنم چاله های شهر را چاه عمیق هرچه دالان را خیابان می کنم هرکه شورا شد فقط این کرد و رفت من اگر شورا شوم آن می کنم مردها را اهل تجدید فراش لطف ها در حق نسوان می کنم تا کش آید پوز اعضای اوپک نفت را فالفور ارزان می کنم مرده ها را می کنم ساماندهی شهرتان را باغ رضوان می کنم شاعران شهر را در خانه ام هفته ای یک بار مهمان می کنم کارگردان های با احساس را می برم مهمان مامان می کنم تا که پررو نق شود گردشگری اصفهان را ارمنستان می کنم شهردار از شهرضا می آورم الغرض این می کنم آن می کنم می شوم هر شب سوار بلدوزر هر چه ناصافی است ویران می کنم شهر تا راحت شود از چشم هیز دیدنی ها را فراوان می کنم می نویسم طنز بر دیوار و در شهرتان را من نمکدان می کنم تا که کار خلق فورا حل شود کارمندان را دو چندان می کنم هی تراکم می فروش را به را یاری انبوه سازان می کنم شهرداری را همه رایانه ای کارها را سهل و اسان می کنم گر رقیبانم به من فرصت دهند چاره ی کمبود سیمان می کنم می کنم هی کارهای خوب خوب دشمنانم را پشیمان می کنم هفته ای یک شب کلیسا می روم ارمنی ها را مسلمان می کنم می فروشم کل اسراییل را پول آن را خرج لبنان می کنم یک سخنرانی به نفع مسلمین در بلندی های جولان می کنم مثل اقشار ضعیف اجتماع نوش جان سویای سبحان می کنم هم صدایی هم دلی هم زیستی با سرای سا لمندان می کنم ... باباجون خسته شدم ..قافیه ها ته کشید ....به من رای بدین دیگه ... دم همتون گرم....!
چند روز پیش نزدیک های ساعت یک بعد از ظهر رفته بودم بانک.( بنا به دلایل حیثیتی نام بانک فاش نمی شود !) بر حسب اتفاق رییس بانک مرا شناخت( از هم کلاسی های دبیرستان بود ) وکلی تعارف و شرمندگی نثار ما کرد و مرا برد نزدیک میز ریاست خود و شروع کرد از قدیم ندیما و مدرسه و فوتبال و تعریف کردن و گل گفتن و گل شنفتن و ابراز خرسندی از این که ما شاعر شده ایم و از قضا او و خانواده اش هم اهل شعرند و کلی هم از کارمندانش تعریف کردکه فلانی هنرمند است ان یکی شاعر است و غیره .... من هم که فرصت مغتنمی گیر اورده بودم داشتم خودم را برای ماهی گرفتن ازاین آب گل آلود مهیا می کردم و فقط مانده بودم مبلغ تسهیلات را چقدر بگویم که خیلی هم بی کلاس نباشد ...ساعت نزدیک های دو بعد از ظهر بود و کارمندها داشتند کاسه و کوزه را جمع می کردند که در بانک را ببندند ...من و رییس حرف هایمان گل انداخته بود و رو بروی هم نشسته بودیم که اقای محترمی که کلاه کاسکد سرش بود وارد بانک شد و به سمت ما آمد و خطاب به من گفت پاشو ...من گفتم با منید قربان؟؟ گفت بله بلند شو ....وبی معطلی کلاه کاسکدش را از سر برداشت و چهره ی ماه او با یک کلاه کشی که فقط چشم هایش پیدا بود ظاهر شد
بنا به تقاضای تعدادی از بازدید کنندگان محترم در این پست تعداد ۱۶ لینک جالب که حاصل وبگردی های من در اینترنت است قرار داده می شود...امید که شما هم بپسندید. نظر خواهي پليس براي طرح گواهي نامه فكر مي كنين اين اقاي خاتميه ؟؟ گوشه اي از زحمات بي دريغ دوستان ...! |