تبليغاتX
سنگچین

سنگچین

شعرها و نوشته های سعید بیابانکی

آرشیو مطالب   تماس با مدیریت وبلاگ   صفحه نخست  
مانده از شب های دورادور ....درمسیر خامش جنگل ....سنگچینی از اجاقی خرد... واندرو خاکستر سردی ....
نقل مطالب و هرگونه استفاده ی مادی و معنوی ! با ذکر منبع بلامانع است .
مرکز پخش سنگچین : انتشارات علم :66465970-021

پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه

پیوندها
یوسفعلی میرشکاک
آرشیو سنگچین در پرشین بلاگ
خبرگزاری مهر
خبرگزاری فارس
سایت مردمان
پایگاه بزرگ فرهنگی تبیان
فصل فاصله ( دکتر محمدرضا ترکی)
وقایع ابن محمود
سی پل
سایت رسمی احمد شاملو
سایت فروغ فرخ زاد
علیرضا قزوه
عبدالجبار کاکایی
بوالفضول الشعرا
آرشیو برنامه های سیما
حامد عسکری
آموزش زبان انگلیسی
جواد زهتاب (هر آینه آه )

آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385

آرشیو موضوعی
شعر
نقد
معرفی کتاب
سفرنامه
یه قل دو قل ! ( طنزهای مشترک )


 RSS 

طراح قالب





Powered by WebGozar

داغ کن - کلوب دات کام

غم ها ی کوچک

 

 یادم می آید این غزل را اولین بار در تالار شریعتی دانشگاه اصفهان خواندم .سال 1370 استاد مشفق کاشانی مهمان دانشگاه بودند و در مورد شعرها نظر می دادند .این غزل آن شب بسیار مورد توجه قرار گرفت و استاد بسیار به من لطف کردند ." غم های کوچک " بسیار در ان سال ها خوانده شد و خیلی از دوستان شاعر از آن استقبال کردند .به غربت مادر مرحومم که بسیارش دوست می داشت :

 

هر روز با انبوهی از غم های کوچک

گم می شوم در بین آدم های کوچک

 

سرمایه ی احساس من مشتی دوبیتی است

عمری است می بالم به این غم های کوچک

 

گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند

مثل تمام قطره شبنم های کوچک

 

با آن که بیهوده است اما می سپارم

زخم بزرگم را به مرهم های کوچک

 

پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی

در سینه ها مان این محرم های کوچک

 

غم هایمان اندازه ی صحرا بزرگند

ما را نمی فهمند ادم های کوچک !




یه قل دو قل (امر خیر ! )

 

یادت می یاد هف هش ماپیش تو لنجون *

زدیم تو رگ دو دس چلو فسنجون

 

تو خواستی از من که بیام زنت شم

یواشکی وصله ی پیرهنت شم

 

گرفته بودی فال حافظ برام

نوشته بودی پشت کاغِذ برام !

 

یک شبه عاشقم شدی  طبیعی

شبیه ناصر ملک مطیعی !

 

می گفتی امر من یه امر خیره

بردی منو تو خونه تون ....و غیره !

 

حالتو بردی ما رو قال گذاشتی

رو ما علامت سوال گذاشتی

 

حالتو کردی اما مردم آزار

سی دی مو لااقل نده تو بازار !

 

* بعد التحریر : لنجون یا همان لنجان از توابع اصفهان است که برنج خوبی هم دارد ایضا !




توهین به شعور مخاطب !

 

تبلیغات پیش از نمایش سریال مرد هزار چهره  ان قدر  جذاب  بود که همه فکر می کردند با شاهکاری در حوزه ی طنز تصویری مواجه خواهند شد  .و اگر صدا و سیما فقط به پخش تبلیغات بسنده می کرد حداقل آبروی مهران مدیری و دار و دسته اش حفظ می شد . طنز غیر قابل باور و غیر منطقی مرد هزار چهره از قسمت دوم اشکار شد و روز به روز این روند سیر  صعودی به خود گرفت  .اینکه ما پزشکان متخصص یا افسران نیروی انتظامی یا شاعران را ابله فرض کنیم و تا مدت ها هم به خراب کاری خود ادامه داده و تازه بعد از پایان ماجرا هم نفهمند چه کلاه گشادی سرشان رفته ایا توهین به شعور مخاطب نیست ؟ یکی از دلایل اصلی این که  شب های برره و پاورچین موفق بودند احترام به شعور مخاطب بود.در شب های برره فضای برره و جنس ادم ها و باورها و تفکر حاکم بر آن روستا  یکدست بودند وهمین به منطق داستانی و ایجاد کشمکش و باور پذیری کمک شایانی می کرد .

 

مرد هزار چهره

این که ما شخصی را در جایگاه شخصی دیگر قرار داده و مرتب به حرف ها و اداهای مضحک او بخندیم آن قدر تکراری و  نخ نما شده که تکرار این روش و شیوه حداقل از مهران مدیری بعید بود .اوج طنز چنین جابجایی شخصیتی در سریال ها و فیلم های سینمایی پس از انقلاب در فیلم موفق " مارمولک " اتفاق افتاد که هنوز که هنوز است تکیه کلام ها و دیالوگ های هوشمندانه ی رضا مثقالی سر زبان هاست و انگار به بخشی از فرهنگ رفتاری و کلامی ما بدل شده است .

 

جدای از به تمسخر گرفتن طبقات فهیم و فرهیخته جامعه و نزول درک و هوش این افراد تا سر حد یک ابله   شعور بیننده نیز به هیچ گرفته شده و مخاطب بالاجبار به موقعیت و دیالوگی می خندد که بیشتر به تراژدی شبیه است .تراژدی از این بالاتر که درک و فهم او به هیچ انگاشته شده است ؟ فرم این سریال هم به گونه ای است که تا هزاران قسمت می توان آن را ادامه داد و هرروز مهران مدیری جای کسی قرار بگیرد که نیست .باید دید مهران مدیری با جابجایی شخصیت خود به شخصیت های بی ربط و دور از حوزه ی استحفاظی خود قصد داشته کدام حرف تازه را به مخاطب منتقل کند ؟ اینکه پزشکان و جراحان ادم های سنگدلی هستند ؟ اینکه در بیمارستان تا پذیرش نشوی کاری برایت انجام نمی دهند ؟ اینکه پزشکان در اوقات فراغت و بیکاری حرف های بی نمکی می زنند ؟ یا اینکه اقرار متهمان تحت فشار هیچ ارزش قانونی ندارد ؟ یا اینکه اگر کاری را بلد نیستیم ان را به کار بلدها بسپاریم ؟ یا اینکه شاعران را گروهی بیکار فرض کنیم که مدام دچار توهم توطئه هستند و فرق لیست خرید پاسگاه را با شعر مدرن تشخیص نمی دهند ؟ به هرحال اگر مجموع این حرف ها را روی هم جمع کنیم خواهیم دید مهران مدیری حق داشته که گفته این آخرین بازی  من در تلویزیون است ما هم می دانیم افای مدیری که کفگیر نبوغ شما علیرغم علاقه ی زیادی که به شما دارم به ته دیگ خورده ولی این مجموعه ضعیف با دیالوگ هایی خام و ابتدایی را از شما نمی پذیرم ...و به قول خودتان : خیلی ممنون ..به به ...به به !