این غزل را چند سال پیش نوشته بودم زمانی که زاینده رود خشک شده بود ...امسال هم زاینده رود خشک شده است ....
هلا نجابت شب آسمان گلدارت
عروس آینه پوش غزل گرفتارت
چه یادگار خوشی مانده شیخ لطف الله
به سقف گنبدی آسمان دوارت
شبیه خلوت کریاس و شور موسیقی است
نوای چکش و سندان میان بازارت
دلم شبیه به زنجیرهای اسلیمی
شده است پیچک و پیچاک بر سپیدارت
خداکند که میان چهل ستون آوار
شوم اسیر و نبینم به زیر آوارت
چه شد طراوت زاینده ای که می آورد
پرنده های سبکبال را به دیدارت
سی و سه بار به تسبیح اشک موییدم
مگردوباره ببینم صبور و سرشارت
چه کام ها که به کام تو تلخ شد اما
دوباره ملتمس دامن گنهکارت
نگفتمت که مخند و نگفتمت که بموی
که چشم شور فلک می کند نمک زارت
به حوض آینه پاشویه می کنیم تو را
مگر که سرد شود دست و پای تبدارت
خداکند که سیاهی نیاورد امشب
کلاغ های سیه چرده را به دیدارت
گزی بردار
چه کار داری زیر این سنگ
چه کسی آرمیده است
فاتحه ای بخوان و
برو ...
*
پوکه های گلوله های توپ
گلدان شده اند
کلاه های آهنی سربازان
گل داده اند
و من هر شب
خواب جنگ می بینم
*
هروقت
توپ خورشید
از این کوه به آن کوه پرتاب می شود
ماه گل می کند .
هر روز با انبوهی از غم های کوچک
گم می شوم در بین آدم های کوچک
سرمایه ی احساس من مشتی دوبیتی است
عمری است می بالم به این غم های کوچک
گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند
مثل تمام قطره شبنم های کوچک
با آن که بیهوده است اما می سپارم
زخم بزرگم را به مرهم های کوچک
پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی
در سینه ها مان این محرم های کوچک
غم هایمان اندازه ی صحرا بزرگند
ما را نمی فهمند ادم های کوچک !
گفتی پَر و بارید باران پرستو
باران شب باران بو باران شب بو
آن کوزه ی سرشار مستی کنج پستو
ماندی نگاهی کردی و خندید چشمت
رفتی به راه افتاد رد پای آهو
تو بر لب بام آمدی ای نازنین …یا
باریده است از آسمان باران گیسو
نقش زلال توست هر جا آب و کاشی است
فرقی ندارد شیخ لطف الله و خواجو
یک دست دستاری که پیچیده است در باد
یک دست کشکولی کزو سررفته یا هو
بر خاک بسپارش به رسم خاکساری
یک لاقبا مانده است ای درویش تا او
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
با خط چلیپای پرازخون بنویسید
رفته است مسیحایی بالای صلیبی
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی...
سلام تاخیر طولانی مرا بپذیرید .با چند نوشته ی کوتاه و یک غزل کوتاه تر در خدمت دوستان هستم .
* سی ام آبان با یوسفعلی میرشکاک -ناصر فیض و سید عبدالجواد موسوی در مراسم شب شعر دانشگاه زنجان دعوت بودیم .طرف های عصر فرصتی شد و به زیارت منزوی بزرگ رفتیم .در کوچه باد می آمد .روی سنگ حسین نوشته بود : نام من عشق است ایا می شناسیدم ؟ و پایین سنگ امضای منزوی بود .فقط تاریخ تولدش را نوشته بودند .حق هم همین است .تا زمانی که غزل زنده است منزوی هم زنده است .منزوی در همسایگی فک و فامیلش اردو زده بود ....میرشکاک گفت: باورم نمی شود حسین زیر این سنگ ارمیده باشد ....هنوز هم در کوچه باد می آمد ...
*دیروز سیزدهم آذرماه بیست و ششمین سالگرد خاموشی اسطوره ی بی بدیل آواز ایرانی زنده یاد استاد جلال تاج اصفهانی بود .جای همه ی دوستان خالی در جوار ارامگاه او در تخت پولاد اصفهان جای سوزن انداختن نبود .من برای اولین بار بود در این مراسم شرکت می کردم .اجرای برنامه به عهده ی من بود .شاگردان او آمدند و گفتند و خواندند و رفتند .تکه آوازی که استاد طباطبایی و استاد شاه زیدی شاگردان و پرچمداران سبک تاج خواندند اشک همه را در آورد ...روحش شاد .
*شوخی بی مزه ی درگذشت بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی دیروز هم تکرار شد .ظاهرا منبع آغاز این پیامک خنک تهران بود و به همه ی شهرها کشیده شده بود .من نمی دانم چه کسانی از مرگ سیمین خوشحال می شوند که منتظر رفتن اویند ؟ یا سیمین جای کدام شاعران را تنگ کرده است ؟ ( ظاهرا جای خیلی های را ! ) .به هرحال اخرین کامنت های پست قبلی را بخوانید تا ببینید من چقدر دوست خوب دارم و قدرشان را نمی دانم !
* سید عبدالجواد موسوی هم اخیرا به وبلاگستان پیوسته است .سید که سال ها در عرصه ی مطبوعات قلم زده و همیشه مقالات و نوشته های تند و تیزش با کلی جارو جنجال همراه بوده است این بار تصمیم گرفته بچه ی خوبی شود و مطالبی بنویسد که وبلاگش فیلتر نشود ! وبلاگ خرابات را ببینید .
*علاقمندان می توانند به منظور آگاهی از به روز شدن سنگچین فرم سمت چپ صفحه را تکمیل کنند.
این هم غزلی کوتاه :
چو تاک اشک فشاندی شراب از آب در آمد
عرق به گونه نشاندی گلاب از آب در آمد
هزار خوشه ی خوشرنگ و ناب در خم خامی
به قصد خیر فشردیم و آب از آب در آمد
کنون که رحل اقامت در این سرای فکندی
عمارت دل ما هم خراب از آب در آمد
تمام عمر سرودیم در هوای تهمتن
دریغ و درد که افراسیاب از آب در آمد !
( توضیح : این پست که پس از در گذشت زنده یاد قیصر امین پور غیر فعال شده بود بنا به تقاضای دوستان و علاقمندان ا زامروز ۱۸ ابان ماه مجددا فعال می شود )
هرگونه برداشت سیاسی اقتصادی فرهنگی نظامی انتظامی مجید انتظامی عزت الله انتظامی وغیره ( و به خصوص و غیره ) از شعر زیر با ذکر یاعلی ازاد است !
حاج قربان علی سلام علیک
پسر جان علی سلام علیک
نام بنده غلام می باشد
خدمتم هم تمام می باشد
رشته ام هست کارگردانی
ولی از منظر مسلمانی
چند سالی است در بلاد فرنگ
طی یک ارتباط تنگاتنگ
با اجانب شبانه محشورم
چه کنم از بلاد خود دورم
دشمنم با سکانس های لجن
مرگ بر سینمای مستهجن
راستی از دهاتمان چه خبر
از رفیقان لاتمان چه خبر ..........
( ادامه ی شعر در لینک ادامه ..)
ادامه مطلب
دف ها به رقص آمده و تارها خوشند
یادش به خیر یک دم از این دشت رد شدی
خوش باش ای نسیم که نیزارها خوشند
این خشت ها چقدر ترک خورده اند ...آه
اینجا چه کوچه ای است که دیوارها خوشند
تا این کلاغ های سیه چرده زنده اند
با آن که ناخوشند سپیدارها خوشند ..!
آه ا ی چنار پیر در این بی کسی نمیر
عمری است با تنفس تو سارها خوشند
مارا برادران به کلافی فروختند
ما هم خوشیم چون که خریدارها خوشند
تنها پلنگ زخمی این کوهسارهم
امشب به خون نشسته و کفتارها خوشند ....
شب های هشت بهشت نام شب شعری است که پنج شنبه های اخر هر ماه در کتابخانه ی مرکزی شهرداری اصفهان و به همت مرکز ادبی قلمستان وابسته به شهرداری برگزار می شود.نزدیک ۱۳ برنامه این مجموعه را بنده به عنوان مجری در خدمت دوستان شاعر بود م .این برنامه هرماه یک مهمان ویژه دارد که غالبا از میان شاعران بنام امروز انتخاب می شوند.
امشب اخرین شبی بود که من به عنوان مجری این برنامه با دوستان وداع کردم و اجرای ماه های بعد را نمی دانم کدام یک از دوستان به عهده خواهند داشت .از دوستانی که در طول این مدت یار و همراه بودند سپاسگزارم .و از ان ها حلالیت می طلبم ...
این غزل را امشب در آن برنامه به عنوان غزل خداحافظی خواندم :
می میرد این دریای ناآرام آرام
خاموش تنها بی صدا آرام ارام
من زنده رودم باتلاق گاوخونی
از دور می خواند مرا آرام آرام
چون عکس قرص ماه یک شب ته نشین شد
دربرکه ی جانم خدا آرام آرام
ای موج ها از تشنگی یک فوج ماهی
مردند روی ماسه ها آرام آرام
دریا عزادار است جاشوها بکوبید
بر سنج و دمام عزا آرام آرام
دریای ناآرام من آغوش واکن
تا جان دهد این رود ناآرام آرام...
به من نیگا نکن آهای برادر
خودت مگه نداری خار و مادر !
ماه و مگه تو نیمه شب ندیدی
می خوای بگی تو خط لب ندیدی؟
صورت من یه کم اناری شده
یه ریزه هم بتونه کاری شده
امل بی سواد ژل ندیده
دهاتی خنگ ریمل ندیده
تقصیر خیاطای رو سیاهه
مانتوی من اگه یه کم کوتاهه
امون از این شهر مقرراتی
موارد فجیع منکراتی
تو کوچه و تو سلف و دانشکده
سهم من از خوشگلی نیم درصده
خوشگلی تو خونه هم چه فایده
مهمونی شبونه هم چه فایده
بابام که عاشق چشام نمی شه
عاشق لرزش صدام نمی شه
برادر پلاسم ام همین طور
دوستای بی کلاسم ام همین طور
فقط می مونه کوچه و خیابون
برای عرضه ی قشنگی یامون
آهای مدیر پاک با سیاست
من کجا و اماکن و حراست ؟
هم انقباضیه هم انبساطی
کمیته ی مخوف انضباطی
نذار که دلتنگی مو هی کش بدم
خوشگلی مو کجا نمایش بدم
حیفه جوونامون پسر بمیرن
کاری کنین جوونا زن بگیرن ....!
خوشا چو باغچه از بوی یاس سر رفتن
خوشا ترانه شدن بی صدا سفررفتن *
سری تکان بده بالی دمی لبی حرفی
چرا که شرط ادب نیست بی خبر رفتن
چقدر خاطره ماندن به سینه ی دیوار
خوشا چو تیغ به مهمانی خطررفتن
زمین هر آینه تیر و هوا هر آینه تار
خوشا به پای دویدن خوشا به سررفتن
دراین بسیط درن دشت چون سپیداران
خوشا در اوج به پابوسی تبر رفتن
چه انتظار بعیدی است بیشتر ماندن
چه آرزوی بزرگی است زودتررفتن
به جرم هم قدمی با صف کبوترها
خوشا به خاک نشستن کلاغ پر رفتن
برو برو دل ناپخته ام که کار تو نیست
به بزم می سر شب آمدن ....سحررفتن
نه کار طبع من است این که کار چشم شماست
پی شکار مضامین تازه تر رفتن ...
* خسرو احتشامی اخیرا در گفتگویی با جام جم گفته بود : شعر کلامی است که سفر می کند ( و این تعریف تازه ای برای شعر می تواند باشد )
در دوقدمی اردیبهشت ۸۶
دوستان از بس که در آزار من کوشیده اند
درحضور سایه بی شمشیر نتوانم نشست !
میرشکاک
این همه عطرو از کجا آوردی ؟
حاشیه ی دامن چین چینت گل
سر می ره از زنبیل و خورجینت گل
چه چارقد رنگ و وارنگی داری
چه دامن سبزو قشنگی داری
مگه قرار نبود که بر نگردی
حداقل مارو خبر می کردی !
همین دیشب برفارو پارو کردیم
دالون و صبحی آب و جارو کردیم
تو که هزار تا کشته مرده داری
سر به سر گلا چرا می ذاری؟
یه کم بتاب به غنچه های قالی
آهای آهای خورشید پرتقالی
بهار خانوم ! خوش اومدی به خونه
بی تو صفا نداره آشیونه
بهار خانوم قربون اسم نازت
قربون پاکی چادر نمازت
جواب سلام غنچه ها یادت رفت
بهار خانوم ..عیدی ما یادت رفت !
دوباره از لب دیوار من بهار گذشت
بهار خسته و دلخون و داغدار گذشت
اگرچه سوت کشید از هزار فرسنگی
دوباره آمدو خالی ترین قطار گذشت
قطار عمر چه سنگین از این پل غفلت
تو خواب بودی و روزی هزار بار گذشت
چه تلخ بر همه ی تاق ها و تاقچه ها
چه بد بر آینه های پراز غبار گذشت
من و بنفشه در این فصل سرد هم دردیم
که عمر کوته او هم در انتظار گذشت
اثرنماند ز تقویم کهنه ی پیرار
سبوی پیر شکست و خمار پار گذشت
گناه من لب الوده بود و چون انگور
تمام زندگی ام بر فراز دار گذشت
..واز مقابل چشمان باز سربازان
بهار آمد و از سیم خاردار گذشت
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
با خط چلیپای پرازخون بنویسید
رفته است مسیحایی بالای صلیبی
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی...
در تبلیغات یکی از نامزدهای انتخاباتی شورای شهر این جملات را دیدم :
حل مشکل ازدواج
ریشه کن کردن اعتیاد
ساختن باغ وحش
ارزان کردن مسکن...
دستمایه ابیات زیر را مدیون ایشان هستم....و به او رای خواهم داد!
گربه شورا راه یابد پای من
هرچه ویرانی است عمران می کنم
می روم هر شب به میدان های شهر
هر چه ساعت بود میزان می کنم
مشکلات شهرتان را رتق و فتق
پشت میز و پشت فرمان می کنم
کوچه های تنگ را هر شب فراخ
هرچه بن بست است دالان می کنم
چاله های شهر را چاه عمیق
هرچه دالان را خیابان می کنم
هرکه شورا شد فقط این کرد و رفت
من اگر شورا شوم آن می کنم
مردها را اهل تجدید فراش
لطف ها در حق نسوان می کنم
تا کش آید پوز اعضای اوپک
نفت را فالفور ارزان می کنم
مرده ها را می کنم ساماندهی
شهرتان را باغ رضوان می کنم
شاعران شهر را در خانه ام
هفته ای یک بار مهمان می کنم
کارگردان های با احساس را
می برم مهمان مامان می کنم
تا که پررو نق شود گردشگری
اصفهان را ارمنستان می کنم
شهردار از شهرضا می آورم
الغرض این می کنم آن می کنم
می شوم هر شب سوار بلدوزر
هر چه ناصافی است ویران می کنم
شهر تا راحت شود از چشم هیز
دیدنی ها را فراوان می کنم
می نویسم طنز بر دیوار و در
شهرتان را من نمکدان می کنم
تا که کار خلق فورا حل شود
کارمندان را دو چندان می کنم
هی تراکم می فروش را به را
یاری انبوه سازان می کنم
شهرداری را همه رایانه ای
کارها را سهل و اسان می کنم
گر رقیبانم به من فرصت دهند
چاره ی کمبود سیمان می کنم
می کنم هی کارهای خوب خوب
دشمنانم را پشیمان می کنم
هفته ای یک شب کلیسا می روم
ارمنی ها را مسلمان می کنم
می فروشم کل اسراییل را
پول آن را خرج لبنان می کنم
یک سخنرانی به نفع مسلمین
در بلندی های جولان می کنم
مثل اقشار ضعیف اجتماع
نوش جان سویای سبحان می کنم
هم صدایی هم دلی هم زیستی
با سرای سا لمندان می کنم ...
باباجون خسته شدم ..قافیه ها ته کشید ....به من رای بدین دیگه ...
دم همتون گرم....!
مرد گرمابه دار کیسه به دست
برد از پله ها مرا پایین
در حمام را به رویم بست
*
صبح جمعه چه قدر می چسبید
سیرت و صورتی صفا دادن
مثل ماهی در آمدن از تنگ
توی حوض بلور افتادن
*
شوخ چشمانه برد شوخ از من
کنج گرمابه مرد حمامی
روی دیوار محو من شده بود
شاه با چشم های بادامی *
*
همه سو چشم هاش می چرخید
توی آیینه های زنگاری
سقف آیینه کاری حمام
باغ بادام بود انگاری
*
تیغ برداشت تا صفا بدهد
صورتم را که گرد غربت داشت
تیغ لغزید و مرد حمامی
گل سرخی به گونه هایم کاشت
*
در میان بخارها می شد
از لب زخمی انار نوشت
یا که آرام رفت و بر دیوار
شعر سرخی به یادگار نوشت
*
آن طرف در میان کاشی ها
شاه با چشم های تلخ اسیر
این طرف در میان آینه ها
سایه ی زخمی امیر کبیر ...
*آی امیر زاده ی کاشی ها
با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)
انگار همین دیروز بود ..تلفن زنگ زد ..من تازه از کارهای روزمره پادگان رها شده بودم ..
.صدایش خیلی ضعیف بود .".سلام سعید ..من توی اصفهان روزنامه گیر نیاوردم ..ببین من
قبول شدم یا نه..دلم خیلی شور می زنه...راستی بهت تبریک می گم ..تو قبول شدی مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان ....من فقط نتایج گروه ریاضی رو دارم ..." و تلفن قطع شد . اشک در چشم هایم حلقه زد ..در غربت تهران بزرگ سال 1367 این خبر یعنی رهایی از سیم های خاردار ... عصر از پادگان زدم بیرون ..به هزار زحمت روزنامه گیر آوردم ...من خیلی زود خبر خوش علی را جبران کردم ...سریع زنگ زدم ..زن عمویم بود با صدایی بغض آلود گفتم : سلام مژده بدین علی داروسازی مشهد قبول شده ...زن عمو زد زیر گریه و گفت : یه مژدگونی حسابی داری پیش من ...
*
خاطرات خوش من با علی پسر عموی شیطان و زبل از زمان دانش آموزی شروع شد از سال اول دبستان ...و زمانی شدت گرفت که منتقل شد دانشگاه اصفهان ...چند روز پیش وقتی رفتم دانشکده داروسازی که اعلامیه شب هفتش را در تابلوی اعلانات نصب کنم اشک چشم هایم را گرفت ....انگار تمام ان خاطرات داشتند از پله های دانشکده می آمدند پایین ...
*
همین چند ماه پیش بود رفته بودم عیادتش .سرش را تراشیده بودند.تا مرا دید زد زیر گریه ...گفت : پسر عمو من چقدر زود عصا به دست شدم ...حتما این مضمون خوبی برای شعرهای توست ...درد ناشی از اشعه درمانی و شیمی درمانی در نگاهش موج می زد...گفت : من به اخر خط رسیده ام ...مرا ببخش و سرش را گذاشت روی شانه ام و زد زیر گریه ...چقدر تلخ است بدانی چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستی ...سرطان چنگ انداخته بود به تمام پیکرش .ان هیکل مردانه که در دانشگاه نمونه بود شده بود عین دوک نخ ریسی ...
*
ان شب وقتی در کوچه بر دست های اهالی محل تشییع می شد ارام داشت لبخند می زد ...فکر کنم می گفت : دیدی باز از تو جلو زدم ...
فصلی از یک مثنوی که همان شب ها بر کاغذ نشست:
سرتاسر کوچه حجله بندان
عکس تو میان قاب خندان
ای ماه منم چراغدارت
چون لاله همیشه داغدارت
ان روز که داس ماه ..نو شد
باغ گل سرخ من درو شد
بر شانه ی من غمت چو کوهی است
در شهر چه بزم با شکوهی است
بر دوش من این کجاوه ی کیست
اینجا همه حاضرند و او نیست ...
آه تو چه آه بیصدایی
درد تو چه درد بی دوایی
ماندیم چو شمع مرده بیدار
بر بسترت ای طبیب بیمار
دویار دو هم قطار بودیم
دو دوست دو غمگسار بودیم
آن روز که پیک مرگ آمد
رگبار زد و تگرگ آمد
آن سر روان به خاک افتاد
خون در دل چاک چاک افتاد
در غربت سرد این بیابان
تنها به کجا چنین شتابان ؟
سرمست زجام تلخکامی
من نیز به شیوه ی نظامی:
گویم " ز گزند خاک چونی
در ظلمت این مغاک چونی
آن خال چو مشک دانه چون است
آن چشمک آهوانه چون است
یار است و عجب عزیز یار است
از من به بر تو یادگار است
من داشته ام عزیز وارش
تو نیز چو من عزیز دارش
گر یاد تو از میانه برخاست
اندوه تو جاودانه بر جاست ..."
از دوستانی که در فراق پسر عموی نازنینم زنده یاد دکتر علی بیابانکی با من هم دردی کردند سپاسگزارم ..به خصوص اهالی محله خانی آباد نو تهران ...باقی بقایشان .
سلام
هنوز هم در بعضی از محله های قدیمی کوچه های باریکی به عرض یک متر و کمتر وجود دارند.به این کوچه ها" کوچه ی اشتی کنان" یا" قهر و اشتی" می گویند.به این دلیل که اگر دو نفر با هم قهر باشند و دراین کوچه به هم برخورد کنند حتما با هم اشتی خواهند کرد !
یکی از این کوچه ها را برای اولین بار در یزد دیدم .این مضمون همان ایام شکل گرفت و چند روز پیش کامل شد .
برج های طویل سیمانی
محو کردند خانه هامان را
کوچه های عریض طولانی
دور کردند شانه ها مان را
خانه هایی که برکت نان داشت
گرچه بی رنگ بود و خشتی بود
خانه هایی پر از ترنج و انار
میوه هایش همه بهشتی بود
شانه هایی که تا به پا می خاست
دست هایش به آسمان می خورد
شانه هایی که در غم و شادی
موج می شد تکان تکان می خورد
خانه هایی که بوی مطبخ داشت
بوی نان هم سحر گهان گاهی
شانه هایی صبور و نا آرام
کو ه های بلند و کوتاهی
وسط کوچه مانده ام تنها
با من انگار خانه ها قهرند
آی بن بست های تو در تو
دوستانم کجای این شهرند ؟
از ته کوچه قهر می اید
به گمانم زنی جوان باشد
نام این کوچه کاش مثل قدیم
کوچه ی آشتی کنان باشد ...!
بایاد زنده یاد عمران صلاحی
این سوت دردناک تمام قطارهاست
گلدان سرد خالی ما پشت پنجره
چشمان خاک خورده و چشم انتظار ماست
ای بچه ی جوادیه بی تو در آسمان
پنچر شدند چرخ تمام ستاره ها
بیتی برای مرثیه مارا کمک نکرد
ازهم گسیختند همه چارپاره ها
این خنده نیست بغض ترک خورده ی من است
در چارچوب چهره ی من نقش بسته است
گلدان سرد خالی ما با هجوم باد
افتاده است از لب ایوان شکسته است
رنگین کمان شادی و غم ! شاعر نجیب !
تلفیق ناب بغض و تبسم سفر به خیر
خط خورده است بر لب من خط خنده ها
لبخند تکه تکه ی مردم سفر به خیر
اناری پرترک از شاخه افتاد
سر شب بی صدا تو حوض خونه
نفهمید و یهو پخش و پلا شد
همه دار و ندارش دونه دونه
تموم ماهیا تو حوض اون شب
صدایی توی تاریکی شنیدن
پریدن روی پاشویه نشستن
اناری پرترک رو اب دیدن
انار پرترک تنهای تنها
دلش صد تیکه شد تو اون سیاهی
یهو اون ماهیای با محبت
شدن بی رحم عین کوسه ماهی
به جون اون انار افتادن و ...آخ
نخوردن آب ها اصلا تکونی
چی شد از اون انار تیکه پاره
نه جونی موند نه دونی نه خونی ؟
اناره یادش اومد اون شبا رو
که اون بالا بالاها آشیون داشت
برای ماهی یا لالا یی می خوند
لبی خندون دلی از غصه خون داشت
دلش خون بود مبادا تو دل شب
بیاد باد و رو آبا چین بیفته
نمی دونس که تیکه تیکه می شه
ازاون بالا اگه پایین بیفته
انار تیکه تیکه تازه فهمید
که دست مهربونش بی نمک بود
رفیقا م کا شکی روزی بفهمن
دل من اون انار پر ترک بود ...!
سحر ۰۴/۰۷/۸۵
سلام این رباعی رو نمی دونم از کیه ؟ شما می دونین ؟
گیرند