![]() |
سنگچینشعرها و نوشته های سعید بیابانکی |
![]() |
آرشیو مطالب |
![]() |
تماس با مدیریت وبلاگ |
![]() |
صفحه نخست |
![]() |
![]() مانده از شب های دورادور ....درمسیر خامش جنگل ....سنگچینی از اجاقی خرد... واندرو خاکستر سردی ....
نقل مطالب و هرگونه استفاده ی مادی و معنوی ! با ذکر منبع بلامانع است . مرکز پخش سنگچین : انتشارات علم :66465970-021
RSS طراح قالب |
به دنبالت می گردم سنگ تا سنگ گور تا گور چه بی خیال آرمیده ای در سلول انفرادی ات بهرام ! هنوز هم گورهای این بیابان زندانی اند در پیراهن های راه راهشان برخیز به رگبارشان ببند تا بیارامند در گورهای دستجمعی .
ای قاصدکان خوش خبر چندی است
گرد در و بام من نمی گردید از قاصد روزهای بارانی رفتید ولی خبر نیاوردید ای قاصدکان خوش خبر اینجا در شعر اگر من و رفیقانم امروز اگر من و رفیقانم بی شاعر روزهای بارانی سنگیم میان شهر سنگستان با وعده به هیچ می فروشندت چندی است به لاک غم فرو رفته است ای قاصدکان خوش خبر چندی است
بر ما چه رفته است که دل مرده ایم ما گل ها ی زرد دسته به دسته شکفته اند سبزیم اگرچه مثل سپیدارهای پیر شاید به قول شاعر لبخندهای تلخ باور کنید هیچ دلی را در این جهان گفتی پناه می بر ی از بی کسی به چاه
بیست و یک سال مثل برق گذشت بیست و یک سال از نیامدنت کوچه مشتاق گام هایت ماند خانه چشم انتظار در زدنت
ادامه مطلب
دوتا ماهی عنوان آلبومی است با صدای خواننده ی سدهی مجید خان احمدی و آهنگسازی ساسان جمالیان که اخیرا به بازار آمده است ...پنج ترانه از این آلبوم را من حدود 5 سال پیش کار کرده ام ....ترانه ی دوتا ماهی رامی توانید از این آدرس دانلود کنید :
مرکز پخش اصفهان : فروشگاه موسیقی دیلمان تلفن 03116662332 سده: سپاهان طنین ۰۳۱۲۳۲۲۴۴۹۴ شعر ترانه را هم بخوانید : ادامه مطلب
یک موفقیت برای سنگچین در نخستین جشنواره ی طنز اینترنتی وبلاگ سنگچین مورد توجه قرار گرفته است .طنزهای مشترک من و جواد زهتاب که به نام یه قل دوقل در سنگچین منتشر شده همچنین یادداشت های طنز آمیز سفر به هند و شعر " گلنار" در این جشنواره از میان حدود 1000 وبلاگ بیشترین امتیاز را کسب کرده است .ظاهرا قرار است تیرماه سال آینده در برج میلاد به سنگچین سه سکه ی بهار ازادی و دو سال دومین و هاست رایگان اهدا شود .من از ارتفاع می ترسم بعید است بروم بالای برج میلاد ! خبر این موفقیت را اینجا بخوانید . حکایت " گلنار" شعر طنز گلنار را اولین بار در جریان برگزاری جشنواره شعر رها در شیراز در سال 86 خواندم . آن هم در یک جمع خصوصی در خوابگاه تربیت معلم .کمتر از یک ماه دیدم که به صورت بلوتوس در گوشی های همراه منتشر شده است .تقریبا بیشتر اهالی شعر این شعر را شنیده اند . در چند تا از دانشگاه های کشور هم خوانده ام که یکی دو جا باعث درد سر شده است .به هر حال نمی دانم از انتشار " گلنار " در این حجم وسیع که حداقل بیش از دو میلیون شنونده داشته باید خوشحال بود یا ناراحت ؟ ادامه مطلب
ای ابر ! بگو چه حال و روزی داری
وقتی که تورا به زور می بارانند .....!
بهار بود و دلم فصل بی ترانگی اش و درد در تن من گرم موریانگی اش کسی نبود کسی لایق غم دل من کسی که دل بسپارم به بیکرانگی اش ادامه مطلب
باز این چه شورش است مگر محشر آمده خورشید سر برهنه به صحرا در آمده آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی این آفتاب از افقی دیگر آمده چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده ادامه مطلب
کلاف هایت را نگهدار مادربزرگ ! مواظب دست هایت باش دخترم ! تو هم آن تلویزیون را خاموش کن زن ! یوسف هم یوسف های قدیم !
نه رودخانه ای در کار است نه قزل الایی نه پرنده ای دهان " خواجو " همچنان باز است !
این غزل را چند سال پیش نوشته بودم زمانی که زاینده رود خشک شده بود ...امسال هم زاینده رود خشک شده است .... هلا نجابت شب آسمان گلدارت چه یادگار خوشی مانده شیخ لطف الله شبیه خلوت کریاس و شور موسیقی است
ادامه مطلب
گزی بردار * *
هر روز با انبوهی از غم های کوچک گم می شوم در بین آدم های کوچک سرمایه ی احساس من مشتی دوبیتی است عمری است می بالم به این غم های کوچک گلبرگ ها هم پاکی ام را می شناسند مثل تمام قطره شبنم های کوچک با آن که بیهوده است اما می سپارم زخم بزرگم را به مرهم های کوچک پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی در سینه ها مان این محرم های کوچک غم هایمان اندازه ی صحرا بزرگند ما را نمی فهمند ادم های کوچک !
گفتی پَر و بارید باران پرستو باران شب باران بو باران شب بو آن کوزه ی سرشار مستی کنج پستو ماندی نگاهی کردی و خندید چشمت رفتی به راه افتاد رد پای آهو تو بر لب بام آمدی ای نازنین …یا باریده است از آسمان باران گیسو نقش زلال توست هر جا آب و کاشی است فرقی ندارد شیخ لطف الله و خواجو یک دست دستاری که پیچیده است در باد یک دست کشکولی کزو سررفته یا هو بر خاک بسپارش به رسم خاکساری یک لاقبا مانده است ای درویش تا او
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
سلام تاخیر طولانی مرا بپذیرید .با چند نوشته ی کوتاه و یک غزل کوتاه تر در خدمت دوستان هستم . * سی ام آبان با یوسفعلی میرشکاک -ناصر فیض و سید عبدالجواد موسوی در مراسم شب شعر دانشگاه زنجان دعوت بودیم .طرف های عصر فرصتی شد و به زیارت منزوی بزرگ رفتیم .در کوچه باد می آمد .روی سنگ حسین نوشته بود : نام من عشق است ایا می شناسیدم ؟ و پایین سنگ امضای منزوی بود .فقط تاریخ تولدش را نوشته بودند .حق هم همین است .تا زمانی که غزل زنده است منزوی هم زنده است .منزوی در همسایگی فک و فامیلش اردو زده بود ....میرشکاک گفت: باورم نمی شود حسین زیر این سنگ ارمیده باشد ....هنوز هم در کوچه باد می آمد ...
ادامه مطلب
( توضیح : این پست که پس از در گذشت زنده یاد قیصر امین پور غیر فعال شده بود بنا به تقاضای دوستان و علاقمندان ا زامروز ۱۸ ابان ماه مجددا فعال می شود )
هرگونه برداشت سیاسی اقتصادی فرهنگی نظامی انتظامی مجید انتظامی عزت الله انتظامی وغیره ( و به خصوص و غیره ) از شعر زیر با ذکر یاعلی ازاد است !
حاج قربان علی سلام علیک پسر جان علی سلام علیک نام بنده غلام می باشد خدمتم هم تمام می باشد رشته ام هست کارگردانی ولی از منظر مسلمانی
چند سالی است در بلاد فرنگ طی یک ارتباط تنگاتنگ با اجانب شبانه محشورم چه کنم از بلاد خود دورم دشمنم با سکانس های لجن مرگ بر سینمای مستهجن راستی از دهاتمان چه خبر از رفیقان لاتمان چه خبر ..........
( ادامه ی شعر در لینک ادامه ..) ادامه مطلب
مستان خوشند امشب و هشیارها خوشند
دف ها به رقص آمده و تارها خوشند یادش به خیر یک دم از این دشت رد شدی خوش باش ای نسیم که نیزارها خوشند این خشت ها چقدر ترک خورده اند ...آه اینجا چه کوچه ای است که دیوارها خوشند تا این کلاغ های سیه چرده زنده اند با آن که ناخوشند سپیدارها خوشند ..! آه ا ی چنار پیر در این بی کسی نمیر عمری است با تنفس تو سارها خوشند مارا برادران به کلافی فروختند ما هم خوشیم چون که خریدارها خوشند تنها پلنگ زخمی این کوهسارهم امشب به خون نشسته و کفتارها خوشند ....
شب های هشت بهشت نام شب شعری است که پنج شنبه های اخر هر ماه در کتابخانه ی مرکزی شهرداری اصفهان و به همت مرکز ادبی قلمستان وابسته به شهرداری برگزار می شود.نزدیک ۱۳ برنامه این مجموعه را بنده به عنوان مجری در خدمت دوستان شاعر بود م .این برنامه هرماه یک مهمان ویژه دارد که غالبا از میان شاعران بنام امروز انتخاب می شوند. امشب اخرین شبی بود که من به عنوان مجری این برنامه با دوستان وداع کردم و اجرای ماه های بعد را نمی دانم کدام یک از دوستان به عهده خواهند داشت .از دوستانی که در طول این مدت یار و همراه بودند سپاسگزارم .و از ان ها حلالیت می طلبم ... این غزل را امشب در آن برنامه به عنوان غزل خداحافظی خواندم : می میرد این دریای ناآرام آرام خاموش تنها بی صدا آرام ارام من زنده رودم باتلاق گاوخونی از دور می خواند مرا آرام آرام چون عکس قرص ماه یک شب ته نشین شد دربرکه ی جانم خدا آرام آرام ای موج ها از تشنگی یک فوج ماهی مردند روی ماسه ها آرام آرام دریا عزادار است جاشوها بکوبید بر سنج و دمام عزا آرام آرام دریای ناآرام من آغوش واکن تا جان دهد این رود ناآرام آرام...
سال پیش در جریان ارشادات نیروی انتظامی این چند بیت شکل گرفت ...به نظر می رسد این ابیات در این ایام کاربردی تر شده است .شعر زیر را بنا به درخواست دوستان عزیز در شب شعر " شکرخند" برایتان می نویسم ...
به من نیگا نکن آهای برادر خودت مگه نداری خار و مادر ! ماه و مگه تو نیمه شب ندیدی می خوای بگی تو خط لب ندیدی؟ صورت من یه کم اناری شده یه ریزه هم بتونه کاری شده امل بی سواد ژل ندیده دهاتی خنگ ریمل ندیده تقصیر خیاطای رو سیاهه مانتوی من اگه یه کم کوتاهه امون از این شهر مقرراتی موارد فجیع منکراتی تو کوچه و تو سلف و دانشکده سهم من از خوشگلی نیم درصده خوشگلی تو خونه هم چه فایده مهمونی شبونه هم چه فایده بابام که عاشق چشام نمی شه عاشق لرزش صدام نمی شه برادر پلاسم ام همین طور دوستای بی کلاسم ام همین طور فقط می مونه کوچه و خیابون برای عرضه ی قشنگی یامون آهای مدیر پاک با سیاست من کجا و اماکن و حراست ؟ هم انقباضیه هم انبساطی کمیته ی مخوف انضباطی نذار که دلتنگی مو هی کش بدم خوشگلی مو کجا نمایش بدم حیفه جوونامون پسر بمیرن کاری کنین جوونا زن بگیرن ....!
جواد زهتاب از دوستان شاعر هم ولایتی من است .هفته پیش بالاخره تصمیم گرفت به لباس مقدس سربازی ملبس شود ! این غزل را به عنوان آش پشت پا برایش نوشته ام .این هم وبلاگش .
خوشا چو باغچه از بوی یاس سر رفتن خوشا ترانه شدن بی صدا سفررفتن * سری تکان بده بالی دمی لبی حرفی چرا که شرط ادب نیست بی خبر رفتن چقدر خاطره ماندن به سینه ی دیوار خوشا چو تیغ به مهمانی خطررفتن زمین هر آینه تیر و هوا هر آینه تار خوشا به پای دویدن خوشا به سررفتن دراین بسیط درن دشت چون سپیداران خوشا در اوج به پابوسی تبر رفتن چه انتظار بعیدی است بیشتر ماندن چه آرزوی بزرگی است زودتررفتن به جرم هم قدمی با صف کبوترها خوشا به خاک نشستن کلاغ پر رفتن برو برو دل ناپخته ام که کار تو نیست به بزم می سر شب آمدن ....سحررفتن نه کار طبع من است این که کار چشم شماست پی شکار مضامین تازه تر رفتن ... * خسرو احتشامی اخیرا در گفتگویی با جام جم گفته بود : شعر کلامی است که سفر می کند ( و این تعریف تازه ای برای شعر می تواند باشد ) در دوقدمی اردیبهشت ۸۶
دوستان از بس که در آزار من کوشیده اند درحضور سایه بی شمشیر نتوانم نشست ! میرشکاک
سلام..خوش اومدی ..صفا آوردی
این همه عطرو از کجا آوردی ؟ حاشیه ی دامن چین چینت گل سر می ره از زنبیل و خورجینت گل چه چارقد رنگ و وارنگی داری چه دامن سبزو قشنگی داری مگه قرار نبود که بر نگردی حداقل مارو خبر می کردی ! همین دیشب برفارو پارو کردیم دالون و صبحی آب و جارو کردیم تو که هزار تا کشته مرده داری سر به سر گلا چرا می ذاری؟ یه کم بتاب به غنچه های قالی آهای آهای خورشید پرتقالی بهار خانوم ! خوش اومدی به خونه بی تو صفا نداره آشیونه بهار خانوم قربون اسم نازت قربون پاکی چادر نمازت جواب سلام غنچه ها یادت رفت بهار خانوم ..عیدی ما یادت رفت !
دوباره از لب دیوار من بهار گذشت بهار خسته و دلخون و داغدار گذشت اگرچه سوت کشید از هزار فرسنگی دوباره آمدو خالی ترین قطار گذشت قطار عمر چه سنگین از این پل غفلت تو خواب بودی و روزی هزار بار گذشت چه تلخ بر همه ی تاق ها و تاقچه ها چه بد بر آینه های پراز غبار گذشت من و بنفشه در این فصل سرد هم دردیم که عمر کوته او هم در انتظار گذشت اثرنماند ز تقویم کهنه ی پیرار سبوی پیر شکست و خمار پار گذشت گناه من لب الوده بود و چون انگور تمام زندگی ام بر فراز دار گذشت ..واز مقابل چشمان باز سربازان بهار آمد و از سیم خاردار گذشت
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
در تبلیغات یکی از نامزدهای انتخاباتی شورای شهر این جملات را دیدم :
حل مشکل ازدواج ریشه کن کردن اعتیاد ساختن باغ وحش ارزان کردن مسکن...
دستمایه ابیات زیر را مدیون ایشان هستم....و به او رای خواهم داد!
گربه شورا راه یابد پای من هرچه ویرانی است عمران می کنم می روم هر شب به میدان های شهر هر چه ساعت بود میزان می کنم مشکلات شهرتان را رتق و فتق پشت میز و پشت فرمان می کنم کوچه های تنگ را هر شب فراخ هرچه بن بست است دالان می کنم چاله های شهر را چاه عمیق هرچه دالان را خیابان می کنم هرکه شورا شد فقط این کرد و رفت من اگر شورا شوم آن می کنم مردها را اهل تجدید فراش لطف ها در حق نسوان می کنم تا کش آید پوز اعضای اوپک نفت را فالفور ارزان می کنم مرده ها را می کنم ساماندهی شهرتان را باغ رضوان می کنم شاعران شهر را در خانه ام هفته ای یک بار مهمان می کنم کارگردان های با احساس را می برم مهمان مامان می کنم تا که پررو نق شود گردشگری اصفهان را ارمنستان می کنم شهردار از شهرضا می آورم الغرض این می کنم آن می کنم می شوم هر شب سوار بلدوزر هر چه ناصافی است ویران می کنم شهر تا راحت شود از چشم هیز دیدنی ها را فراوان می کنم می نویسم طنز بر دیوار و در شهرتان را من نمکدان می کنم تا که کار خلق فورا حل شود کارمندان را دو چندان می کنم هی تراکم می فروش را به را یاری انبوه سازان می کنم شهرداری را همه رایانه ای کارها را سهل و اسان می کنم گر رقیبانم به من فرصت دهند چاره ی کمبود سیمان می کنم می کنم هی کارهای خوب خوب دشمنانم را پشیمان می کنم هفته ای یک شب کلیسا می روم ارمنی ها را مسلمان می کنم می فروشم کل اسراییل را پول آن را خرج لبنان می کنم یک سخنرانی به نفع مسلمین در بلندی های جولان می کنم مثل اقشار ضعیف اجتماع نوش جان سویای سبحان می کنم هم صدایی هم دلی هم زیستی با سرای سا لمندان می کنم ... باباجون خسته شدم ..قافیه ها ته کشید ....به من رای بدین دیگه ... دم همتون گرم....!
لنگ انداخت پیش پاهایم
مرد گرمابه دار کیسه به دست برد از پله ها مرا پایین در حمام را به رویم بست * صبح جمعه چه قدر می چسبید سیرت و صورتی صفا دادن مثل ماهی در آمدن از تنگ توی حوض بلور افتادن * شوخ چشمانه برد شوخ از من کنج گرمابه مرد حمامی روی دیوار محو من شده بود شاه با چشم های بادامی * * همه سو چشم هاش می چرخید توی آیینه های زنگاری سقف آیینه کاری حمام باغ بادام بود انگاری * تیغ برداشت تا صفا بدهد صورتم را که گرد غربت داشت تیغ لغزید و مرد حمامی گل سرخی به گونه هایم کاشت * در میان بخارها می شد از لب زخمی انار نوشت یا که آرام رفت و بر دیوار شعر سرخی به یادگار نوشت * آن طرف در میان کاشی ها شاه با چشم های تلخ اسیر این طرف در میان آینه ها سایه ی زخمی امیر کبیر ...
*آی امیر زاده ی کاشی ها با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)
انگار همین دیروز بود ..تلفن زنگ زد ..من تازه از کارهای روزمره پادگان رها شده بودم .. .صدایش خیلی ضعیف بود .".سلام سعید ..من توی اصفهان روزنامه گیر نیاوردم ..ببین من قبول شدم یا نه..دلم خیلی شور می زنه...راستی بهت تبریک می گم ..تو قبول شدی مهندسی کامپیوتر دانشگاه اصفهان ....من فقط نتایج گروه ریاضی رو دارم ..." و تلفن قطع شد . اشک در چشم هایم حلقه زد ..در غربت تهران بزرگ سال 1367 این خبر یعنی رهایی از سیم های خاردار ... عصر از پادگان زدم بیرون ..به هزار زحمت روزنامه گیر آوردم ...من خیلی زود خبر خوش علی را جبران کردم ...سریع زنگ زدم ..زن عمویم بود با صدایی بغض آلود گفتم : سلام مژده بدین علی داروسازی مشهد قبول شده ...زن عمو زد زیر گریه و گفت : یه مژدگونی حسابی داری پیش من ... * خاطرات خوش من با علی پسر عموی شیطان و زبل از زمان دانش آموزی شروع شد از سال اول دبستان ...و زمانی شدت گرفت که منتقل شد دانشگاه اصفهان ...چند روز پیش وقتی رفتم دانشکده داروسازی که اعلامیه شب هفتش را در تابلوی اعلانات نصب کنم اشک چشم هایم را گرفت ....انگار تمام ان خاطرات داشتند از پله های دانشکده می آمدند پایین ... * همین چند ماه پیش بود رفته بودم عیادتش .سرش را تراشیده بودند.تا مرا دید زد زیر گریه ...گفت : پسر عمو من چقدر زود عصا به دست شدم ...حتما این مضمون خوبی برای شعرهای توست ...درد ناشی از اشعه درمانی و شیمی درمانی در نگاهش موج می زد...گفت : من به اخر خط رسیده ام ...مرا ببخش و سرش را گذاشت روی شانه ام و زد زیر گریه ...چقدر تلخ است بدانی چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستی ...سرطان چنگ انداخته بود به تمام پیکرش .ان هیکل مردانه که در دانشگاه نمونه بود شده بود عین دوک نخ ریسی ... * ان شب وقتی در کوچه بر دست های اهالی محل تشییع می شد ارام داشت لبخند می زد ...فکر کنم می گفت : دیدی باز از تو جلو زدم ... فصلی از یک مثنوی که همان شب ها بر کاغذ نشست:
سرتاسر کوچه حجله بندان عکس تو میان قاب خندان ای ماه منم چراغدارت چون لاله همیشه داغدارت ان روز که داس ماه ..نو شد باغ گل سرخ من درو شد بر شانه ی من غمت چو کوهی است در شهر چه بزم با شکوهی است بر دوش من این کجاوه ی کیست اینجا همه حاضرند و او نیست ... آه تو چه آه بیصدایی درد تو چه درد بی دوایی ماندیم چو شمع مرده بیدار بر بسترت ای طبیب بیمار دویار دو هم قطار بودیم دو دوست دو غمگسار بودیم آن روز که پیک مرگ آمد رگبار زد و تگرگ آمد آن سر روان به خاک افتاد خون در دل چاک چاک افتاد در غربت سرد این بیابان تنها به کجا چنین شتابان ؟ سرمست زجام تلخکامی من نیز به شیوه ی نظامی: گویم " ز گزند خاک چونی در ظلمت این مغاک چونی آن خال چو مشک دانه چون است آن چشمک آهوانه چون است یار است و عجب عزیز یار است از من به بر تو یادگار است من داشته ام عزیز وارش تو نیز چو من عزیز دارش گر یاد تو از میانه برخاست اندوه تو جاودانه بر جاست ..." از دوستانی که در فراق پسر عموی نازنینم زنده یاد دکتر علی بیابانکی با من هم دردی کردند سپاسگزارم ..به خصوص اهالی محله خانی آباد نو تهران ...باقی بقایشان .
سلام هنوز هم در بعضی از محله های قدیمی کوچه های باریکی به عرض یک متر و کمتر وجود دارند.به این کوچه ها" کوچه ی اشتی کنان" یا" قهر و اشتی" می گویند.به این دلیل که اگر دو نفر با هم قهر باشند و دراین کوچه به هم برخورد کنند حتما با هم اشتی خواهند کرد ! یکی از این کوچه ها را برای اولین بار در یزد دیدم .این مضمون همان ایام شکل گرفت و چند روز پیش کامل شد . برج های طویل سیمانی محو کردند خانه هامان را کوچه های عریض طولانی دور کردند شانه ها مان را خانه هایی که برکت نان داشت گرچه بی رنگ بود و خشتی بود خانه هایی پر از ترنج و انار میوه هایش همه بهشتی بود شانه هایی که تا به پا می خاست دست هایش به آسمان می خورد شانه هایی که در غم و شادی موج می شد تکان تکان می خورد خانه هایی که بوی مطبخ داشت بوی نان هم سحر گهان گاهی شانه هایی صبور و نا آرام کو ه های بلند و کوتاهی وسط کوچه مانده ام تنها با من انگار خانه ها قهرند آی بن بست های تو در تو دوستانم کجای این شهرند ؟ از ته کوچه قهر می اید به گمانم زنی جوان باشد نام این کوچه کاش مثل قدیم کوچه ی آشتی کنان باشد ...!
بایاد زنده یاد عمران صلاحی این سوت دردناک تمام قطارهاست گلدان سرد خالی ما پشت پنجره چشمان خاک خورده و چشم انتظار ماست ای بچه ی جوادیه بی تو در آسمان پنچر شدند چرخ تمام ستاره ها بیتی برای مرثیه مارا کمک نکرد ازهم گسیختند همه چارپاره ها این خنده نیست بغض ترک خورده ی من است در چارچوب چهره ی من نقش بسته است گلدان سرد خالی ما با هجوم باد افتاده است از لب ایوان شکسته است رنگین کمان شادی و غم ! شاعر نجیب ! تلفیق ناب بغض و تبسم سفر به خیر خط خورده است بر لب من خط خنده ها لبخند تکه تکه ی مردم سفر به خیر
چهارم مهرماه من سی و هشت مهررا پشت سر گذاشتم .این شعرهمان شب متولد شد :
اناری پرترک از شاخه افتاد سر شب بی صدا تو حوض خونه نفهمید و یهو پخش و پلا شد همه دار و ندارش دونه دونه تموم ماهیا تو حوض اون شب صدایی توی تاریکی شنیدن پریدن روی پاشویه نشستن اناری پرترک رو اب دیدن انار پرترک تنهای تنها دلش صد تیکه شد تو اون سیاهی یهو اون ماهیای با محبت شدن بی رحم عین کوسه ماهی به جون اون انار افتادن و ...آخ نخوردن آب ها اصلا تکونی چی شد از اون انار تیکه پاره نه جونی موند نه دونی نه خونی ؟ اناره یادش اومد اون شبا رو که اون بالا بالاها آشیون داشت برای ماهی یا لالا یی می خوند لبی خندون دلی از غصه خون داشت دلش خون بود مبادا تو دل شب بیاد باد و رو آبا چین بیفته نمی دونس که تیکه تیکه می شه ازاون بالا اگه پایین بیفته انار تیکه تیکه تازه فهمید که دست مهربونش بی نمک بود رفیقا م کا شکی روزی بفهمن دل من اون انار پر ترک بود ...! سحر ۰۴/۰۷/۸۵
سلام این رباعی رو نمی دونم از کیه ؟ شما می دونین ؟
گیرند همه روزه و من گیسویت جویند همه هلال و من ابرویت ازجمله ی این دوازده ماه تمام یک ماه مبارک است و آن هم رویت ....
خداکند که بهار رسیدنش برسد شب تولد چشمان روشنش برسد چو گرد بر سرراهش نشسته ام شب و روز به این امید که دستم به دامنش برسد هزار دست پراز خواهشند و گوش به زنگ که آن انارترین روز چیدنش برسد چه سال ها که دراین دشت منتظر ماندم که دست خالی شوقم به خرمنش برسد براین مشام و براین جان چه می شود یارب نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد خدای من دل چشم انتظار من تا چند به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟ چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن خداکند که از آن دور توسنش برسد
برای مادر و پدری که نیستند شب آن شب است که باری تو را بهانه بگیرم ره اتاق تو با شوق کودکانه بگیرم انار دیده و دل را چنان به هم بفشارم که ازتمام تنم اشک دانه دانه بگیرم شبیه فا خته کو کو کنم فراز سرایت بر آن خرابه ی خاموش آشیانه بگیرم شبانه مجلس سوگی به پا کنم سر خاکت تورا بهانه کنم فال عاشقانه بگیرم تمام عمر سرم را به روی شانه گرفتی بر آن سرم بشتابم تو را به شانه بگیرم تورا به شانه بگیرم و الوداع بخوانم شرر به پاکنم آتش شوم زبانه بگیرم بگو چگونه تو را ای تمام دارو ندارم به خاک ها بسپارم و را ه خانه بگیرم رها نمی کندم شعر گریه خیز و بر آنم که طبع سرکش خودرا به تازیانه بگیرم سلام می دهم از دور خانه ی پدری را جواب خود مگراز خشت های خانه بگیرم.....
سلام دوستان .اظهار لطف کلیه بازدید کنندگان محترم در خصوص سه سالگی سنگچین و برخی پیشنهاد ها مرا بر آن داشت که در ارائه بهتر وب نوشته ها و شعرها متنوع تر عمل کنم .فرمت جدید سنگچین که اززمان انتقال به بلاگفا برای بیشتر دوستان اشناست و البته بخش بزرگی از ان در این نشانی اززمان هجوم هکرها قابل دسترسی نیست به این صورت بود که در هر پست جدید نوشته یا شعری درج می شد و به دنبال آن بخش کتابخانه ی سنگچین می آمدکه به معرفی مجموعه های جدیدشعر اختصاص داشت و درنهایت نیز بخش سه کلیک که لینک های زیبا و جذاب که حاصل وب گردی های من در دنیای وب بود درج می شد . از انجا که این فرمت تکراری شده بود انشاالله بخش کتابخانه به صورت مجزا و سه کلیک هم که اتفاقا طرفداران زیادی دارد به صورت ویژه و دروبلاگی مجزا تقدیم ادامه خواهد یافت .ازلطف همه ی دوستان ممنون.مقدمات تبدیل سنگچین به یک سایت نسبتا بزرگ و متنوع فراهم آمده که از همین جا دست یاری به سوی همه ی دوستان جهت همکاری دراز می کنم .تا آن موقع سنگچین به صورت عادی با نوشته های متنوع به روز خواهد شد. * متاسفانه امروز( هشتم مرداد) باخبر شدم که شاعر ارجمند و دوست نجیب و صبورم اقای دکتر محمود اکرامی در غم از دست دادن فرزند جوانش زنده یاد مهندس احسان عزیز به سوگ نشسته است .ضمن تسلیت به این مرد شربف که سال پیش به اتفاق مجری کنگره شعر دفاع مقدس بودیم برای او و خانواده اش صبر و برای ان سفرکرده غفران الهی ارزو می کنم. * چارپاره زیر را اخیرا نوشته ام :
ساعت شنی
ماسه ها دانه دانه می افتند زندگی نرم نرم می میرد شیشه ی نیمه خالی تنها نم نمک رنگ مرگ می گیرد * ماسه ها دانه دانه در شیشه اشک ها قطره قطره بر گونه لب به لب های هم گذاشته اند روز و شب این دو جام وارونه * مرگ در دور دست منتظر است سایه ها خواب دیده اند انگار کاش دستی مرا بچرخاند ماسه ها ته کشیده اند انگار !
|